تبليغاتX
شیمیایی عطر خدا میدهی

شیمیایی عطر خدا میدهی
جانبازان شیمیایی دردكشیده ترین جانبازان و بی كس ترین هستند

می دونم بد موقعی برا قصه شنیدنه؛
ولی من،می خوام براتون یه قصه بگم.
 وقت زیادی ازتون نمی گیرم.
یکی بود،یکی نبود... یه شهری بود،خوش قد و بالا.
 آدمایی داشت،محکم و قرص. ایام،ایام جشن بود؛جشن غیرت.
همه تو اوج شادی بودن که یه هو یه غول حمله کرد به این جشن.
اون غول،غول گشنه ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببلعه.
همه نگرون شدن؛ حرف افتاد با این غول چی کار کنیم؟
ما خمار جشنیم؛ بهتره سخت نگیریم... اما پیر مراد جمع گفت:
باید تازه نفسا برن به جنگ غول. قرعه به نام جوونا افتاد؛
جوونایی که دوره ی کُرکُریشون بود،رفتن به جنگ غول...
غول،غول عجیبی بود... یه پاشو می زدی،دو تا پا اضافه می کرد.
دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می شد.
خلاصه چه درد سر... بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و
خسته و زخمی برگشتن به شهرشون، که دیدن پیرشون سفر کرده...
یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفت. اما یه اتفاق افتاده بود؛
بعضیا این جوونا رو طوری نگاشون می کردن که انگار،غریبه می بینن... شایدم حق داشتن...
 
آخه این جوونا مدت ها دور از این شهر،با غوله جنگیده بودن.
جنگیدن با غول آدابی داشت،که اونا بهش خو کرده بودن.
دست و پنجه نرم کردن با غول،زلالشون کرده بود.
شده بودن عینهو اصحاب کهف؛ دیگه پولشون قیمت نداشت...
اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشونو
اونایی هم که نتونستن،مجبور به معامله شدن...
 
 
من شما رو نمیشناسم؛ اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنید،
پس معنی غیرتو می فهمید؛ این غیرت داره خشک می شه.
شاهرگ این غیرت...
کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته؛
 
من برای صبرتون یه "یا علی" می خوام،
 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 6:14 توسط زخمی |

بنام خدای جانبازان

3   3   3     3  

نمي‌دانم آيا تا به حال يک جانباز شيميايي که دچار عارضه ريوي باشد را از نزديک

ديده‌ايديا نه؟

نمي‌دانم بگويم خوشا به سعادتتان که آن اسوه‌هاي صبر را ديده‌ايد

و يا اينکه...ديدن رنج و مشقت يک انسان براي هرکسي سخت و منقلب کننده است،

 چه برسد به ديدن انساني که حتي عادي‌ترين نياز حياتيش،

 يعني تنفس را با سختي انجام مي‌دهد!

 مرداني که کم هم نيستند و اگر حال و حوصله‌اش را داشته باشيم!

و همت کنيم، مي‌توانيم در آسايشگاه‌هاي شهرمان به ديدارشان برويم.

تابه حال چند بار به ملاقات اين کوه‌هاي استقامت رفته‌ايم تا نمونه‌هايي

زنده! از پايمردي را ببينيم و از خواب شيرين روزمرگي خود بيدار شويم؟!

آيا تا به حال صداي خس‌خس نفس‌هايشان راشنيده‌ايم؟

به خداوندي خدا قسم، خس‌خس نفسهايشان نجوايي عاشقانه با ملائک است.

ولي شنيدنش گوش بصيرت مي‌خواهد که من ندارم!

 و شايد حتي وقتي چند لحظه‌اي به آن گوش مي‌سپاريم،

 خود احساس خفگي کنيم!!تا به حال ديده ايدشان؟

وقتي مي‌بيني نفسش کم مي‌آيد؛

وقتي مي‌بيني دانه‌هاي درشت عرق از پيشانيش سرازير مي‌شود؛

وقتي مي‌بيني لبهايش کبود مي‌شود؛

وقتي مي‌بيني با اسپري‌هاي کوچک و بزرگ خود،

 سعي مي‌کند تا راه نفسش را باز کند؛

وقتي مي‌بيني کوله پشتي خاکي رنگي را هميشه

 به دنبال خود مي‌کشد و هراز گاهي از ماسک اکسيژن درونش استفاده مي‌کند؛

وقتي مي‌بيني مجبور است نفس کشيدن، 

 که يک حرکت غيرارادي و در ظاهر راحت وبي‌دردسر است را

 با زحمت انجام دهد و به همين دليل زود خسته شود و به قول

يکي از همين عزيزان "گاهي يادمان مي‌رود که بايد نفس بکشيم...!!"

به چه مي‌انديشي؟

آيا مي‌توان باور کرد که براي به دست آوردن مال و مقام

دنيا خطر کرده‌اند و به آغوش گاز خردل، VX، تابون،

 سارين و انواع گازهاي عامل خون و اعصاب رفته‌اند؟

جواب به اين سوال کاملاً مشخص است، ولي ما فراموش مي‌کنيم که

 بر جوانان اين سرزمين، آنهايي که هم سن و سال من و

تو بودند و از همه چيز خود گذشتند چه گذشت.

پس بياييد اگر مرهمي بر درد کهنه شان نيستيم، نمک زخمشان نباشيم.

3   3   3     3  

گرفته شده از karbalaey110.blogfa.com/cat-10.aspx


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 7:2 توسط زخمی |

زخمهایی كه از تنهایی می‌گویند

3   3   3     3 

صدای سرفه‌های پی در پی پدر در خانه می پیچد،

دخترك دلش می لرزد ،

باز پدر كبود می شود و ستهای پر تاولش می لرزند،

مادر كمی آب می آورد اما پدر دست او را پس زده و همچنان سرفه می كند،

دخترك به چشمهای مهربان پدر لبخند می زند اما چشم های پدر قرمزند،

 درد مجالی برای لبخند دخترك نمی گذارد،

 نفسهای پدر به شماره می افتد، مادر فریاد می زند و پیكر نیمه جان پدر را به بیمارستان می‌برد...

شب از نیمه گذشته است كه مادر در گوش دخترك زمزمه می كند " دل پدر به وسعت دریاست ،

 پدر دلیر مردی است كه بهای آزادی كشور را با جان خود پرداخت كرده است "

 دخترك در تاریكی شب به درد پدری می اندیشد كه بهای مردانگی را با درد و تنهایی می دهد

3   3   3     3 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 15:30 توسط زخمی |

تمامي مطالب اين وبلاگ محفوظ مي باشد
طراحي شده توسط گنبدطلاي امام رضا

منوي اصلي

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفايل مدير وبلاگ
پست الکترونيک
عناوين مطالب وبلاگ

درباره ي وبلاگ


هرچند كه احساس سوختن را به تماشا نمی توان نشست و تا نسوزی درد سوختن را نمی‌فهمی ، اما اگر وجدان خود را به قضاوت بگذاریم آیا حرمت سالها درد و رنج جانبازان شیمیایی را حفظ كرده ایم؟ آنها كجای كارند و ماكجای كار؟

لحظات انتظار

آرشيو مطالب

آخرين پست هاي وبلاگ

این غیرت داره خشک می شه
جانباز شيميايي
زخمهایی كه از تنهایی می‌گویند

پيوند ها

امکانات

طراح قالب

کربلايي 110

Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig